تبلیغات
تــــرش و شیـــــرین

اینا برام سؤاله!

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:پنجشنبه 5 بهمن 1391-10:21 ب.ظ

سلام به دوستای گلم

خوبید؟

ببخشید من اینقدر دیر به دیر میام

شما هم که سر نمیزنید اصلا!66.gif

یه سری سوال تو ذهن منحرفمه اما جوابی براشون پیدا نمیکنم. شما نظرتون چیه؟45.gif

عمو زنجیر باف! بلهههه! زنجیر منو بافتی؟! بلهههه! پشت کوه انداختی؟! اصن چرا زنجیرو بافتی؟ اونوخ چرا انداختیش پشت کوه؟!!! 39.gif4.gif

چرا به حیوان نر و ماده مرغ عشق میگن مرغ عشق. نمیگن خروس عشق؟ 52.gif

چرا تهرونیا وقتی میان شمال شیکمشونو با دود قلیون پر میکنن؟ مگه بخاطر هوای پاک نیومدن شمال؟39.gif

راستی واقعا چطور بعد از این همه سال هنوز وقتی با یکی روبوسی می کنیم نمی دونیم باید دوبار صورت هم رو ببوسیم یا سه بار که ضایع نشیم؟!4.gif



نوع مطلب : طنز! 

یلدا مبارک!

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:پنجشنبه 30 آذر 1391-04:14 ب.ظ

سلااااااااااااام 

سلامی که میشنوید صدای یک دکتر است از نوع مثبتش! که تصمیم گرفته از این به بعد شب ها زود تر بخسبد تا روزها دیگر خوابش نیاید و بیشتر آپ کند!  

شتررررررررقققققق! دکتر مثبت وارد می شود

خانوما و آقایون پیشاپیش شب یلداتون مبارک!! مد شده همه شب یلدا رو تبریک میگن. اصن نمی فهمم شب یلدا کجاش تبریک داره! خب میتونن بگن شب یلدا خوش بگذره. 

جاتون خالی تو این چند روز همه کارا رو منفجر کردم تا آخر هفته خیالم راحت باشه

اول از همه خدمت شما عرض شود که... 

هنوز نمیدونم چرا اسم این شب، شب یلداست. چرا همش اسمای خوب واسه دختراست؟ اصن چرا اسمشو یدالله نداشتن؟! 


شبی که همه فامیل به بهانه دور هم بودن در خانه یکی از بدشانس ترین افراد فامیل که اتفاقاً پولی هم در بساط ندارد (در این وضع خراب اقتصادی) جمع میشن و تا حد مرگ (تأکید میکنم تا حد مرگ! ) از هله هوله هایی که پول آنها حاصل یک ماه عرق ریختن مداوم است، می خورند تا جایی که راهی برای نفس کشیدن برایشان باقی نمی ماند... بعد از آن معده شروع به فعالیت میکند و تا چند روز بی وقفه غذای بلعیده شده را مشت و مال میدهد بلکه فضای کمتری اشغال کند! 

این است جشن گرفتن برای یک دقیقه بیشتر با هم بودن!

دکتر مثبت+!


نوع مطلب : طنز! 

تو هم مثل همه شاهی؟!

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:یکشنبه 16 مهر 1391-08:40 ب.ظ

نمیدونم از کجا شروع کنم. نمیدونم از چی بگم. اصلا نمیدونم. این اولین باریه که اومدم اینجا که یه چیزی بنویسم اما چیزی جز غم و اندوه تو دلم نیست. این دست نوشتم با بقیه نوشته هام فرق داره

تو این چند روز اتفاقای مختلفی تو زندگی شخصیم افتاده. اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم. اصلاً قابل گفتن نیستن.

هر روز صبح که خورشید از شرق طلوع می کنه یه دردسر جدید باهاش شروع میشه و با غروب خورشید ختم به خیر میشه! اما نگرانی ها و ناراحتی های روحی زیادی برا من به همراه میاره.

خسته شدم از این هیاهو، از این همه درد و از این همه...

تو این زندگی ناکام ترین ها کسیه که دوست داشته بهترین باشه. دنیا واقعاً خیلی پسته. یه روزی واسه زندگی دنیوی ارزش زیادی قائل بودم اما حالا دیگه نه. خیلی دلم گرفته. کاش این سفر هر چه زودتر تموم بشه.

به دور و برم که نگاه میکنم آدمای زیادی رو می بینم. به نظر آدمای خوب زیادی تو دنیا وجود داره. همین آدمای خوب یه روزی که منافعشون به خطر میفته دستتو یه راست میذارن تو حنا! 

خسته ام! خسته از آدمهایی که پیش همه شاهند ولی 10 شاهی هم نمی ارزند!



هدیه

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:شنبه 1 مهر 1391-06:24 ب.ظ

اصلا نمیدونم چرا تا میگم هدیه همه یادِ خانم تهرانی میفتن! 

آخه مگه هر گردی گردوئه؟! 
کاش منم یاد همون خانوم تهرانیه میفتادم و مث بقیه خوشحال میشدم! 
لا اله الا الله ! 

بریم سر اصل مطلب! یکی از روزای اواخر شهریور 67، روز تولدمه. چند روز پیش هم سالروز تولدم بود. روزی که 24 ساله شدم و از اول صبح منتظر این بودم که هر لحظه بهم خبرای شیرین برسه. اما متأسفانه اوضاع هر لحظه بدتر میشد. این شرایط تا جایی پیش رفت که در نهایت بخاطر چیزی که حق خودم بود و بهش اصطلاحاً استحقاقی میگفتن توبیخ شدم! حالا همه تو خونه منتظر من بودن، اونوقت من توبیخ شده بودم و نمی تونستم برم پیش خانوادم!

کاش هرگز این روزا نمی اومدن. روزای سخت و دلگیریه. 300-400 روز پیش کجا بودم و الان کجام؟؟! 

کاش یه کم دستام شورتر بودن. شاید نمکشون یه کم چش بعضیا رو می گرفت!تو این چند روز دقیقاً این بیت بهم ثابت شده.

هرکه خوبی کرد زجرش می دهند / هرکه زشتی کرد اجرش می دهند

اصولاً طنز چیز جالبیه. بعضی از اتفاقایی که تو زندگیمون میفتن از شدت تلخی به طنز می زنند. بعضی اخبار هم کلاً نیازی به دستکاری ندارند و به خودی خود طنزند!

کاش طنز تلخ می مُرد! و کاش همه زندگیمان طنز بود!

برای بهتر زیستن باید همرنگ جماعت شد!!!



نوع مطلب : طنز تلخ! 

من کیک میخواااااااممممم!

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:پنجشنبه 26 مرداد 1391-11:56 ب.ظ

من کیک زرد میخوااااااااممممم!   به چند نفر سپردم برام کیک زرد بگیرن، یکی گفت تو بازار نیست، یکی گفت بچم سر ماه تولدشه برای تولدش میگیرم، یکی دیگه گفت ...

من کیک میخوام والا من عقلم به این چیزا قد نمیده. آخه چرا کیک به این خوشمزگی رو باید ببرن نطنز بریزن تو اون نیروگاه هسته ای! 

شاید اگه کیک زرد رو ببرم اونجا بریزم تو اون دستگاه و غنی شدش رو بخورم بهتره یا کیک زرد رو اول بخورم، بعد خودم برم تو دستگاه؟!! فکر میکنم حالت دوم اثرش بیشتر باشه و بهتر غنی بشم!! 

اکبر آقا (قصاب سر کوچه) ماشاالله، هزار ماشاالله، بزنم به تخته، اونقدر داره که نیاز به اینجور غنی شدن نداره!!

به امید روزی که همه آدما به یک اندازه غنی بشن!

دکتر مثبت+!


نوع مطلب : طنز! 

معامله ی غیر قانونی اما علنی به روشی مدرن!!

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:پنجشنبه 5 مرداد 1391-06:28 ب.ظ

سلام 

امشب میخوام از قصه ی تن فروشی خیلیا به شیوه ی مدرن حرف بزنم! اگه یادتون باشه چند وقت پیش یه پستی زدم که محتویاتش این بود:
---------------------------------------------------------------------------------------------
امشب میخوام براتون قصه ی تلخ معامله ی غیر قانونی اما علنی خیابونای شهرای ایرانو بگم! دیروز با دوستم صمیمیم وحید رفته بودیم بیرون که یه هوایی عوض کنیم. حدود ساعت 20:30 بود که چشممون به یه همچین صحنه ای افتاد!


هر شب خیابونای بالا شهر تهران پایتخت ایران و خیلی از شهرای دیگه (حتی شهرهای مذهبی!) بعد از ساعت ۸ شب چهره دیگه ای به خودشون می گیرن! 


اگه از نزدیک شاهد صحنه باشی می بینی که در معامله علنی این بازار، فروشنده و خریدار با رضایت کامل خیابون رو ترک می کنن!!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------
اما دیشب یه اتفاقی افتاد که فهمیدم، خودفروش ها هم خودشون رو آپدیت کردن!!! خودفروشی به روشی مدرن!!!
 به این عکس دقت کنید تا متوجه منظورم بشید!!


دختری تنها
در مصافی سخت
عشق را از وسوسه هایش سوا می کرد
صورتش زیبا
پیکرش بی نقص
رقص زیبایی برای دلبری می کرد
جسم او بی رخت
سینه اش پر درد
تن فروشی را برای نان خوری می کرد
عقده ای از فقر
کینه از هر مرد
در سکوتش اشکها پیغمبری می کرد
روح او دلسرد
بغض را با درد 
در گلوی او فرو می کرد
شهر او غمگین
مردمش بی دین
چشم ها هر لحظه رویش داوری می کرد
دختر بد بخت
با نگاهی سرد
غصه اش نان بود؟ شهر فکر دیگری می کرد؟
مادرش مسلول
خواهرش معلول
عرصه را بر دختر بیچاره تنگ تر می کرد



فیس بوک!

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:جمعه 23 تیر 1391-01:00 ق.ظ

بنام لایک زننده هستی!


یا الله! آقا بازم ما اومدیم

بالاخره  به همراه دوستام عضو فیس بوققققققققق (فیس بوک) شدم. فیس بوک جای خوبی است اما بیشتر اعضایش باهم ارتباط خانوادگی دارند. از نامشان میشود فهمید (مثل سبز یا ایرانی یا پرشین یا پارسی) که هم کیشمان هستند. اکثراً هم شبیه هم اند. طوری که ما اوائل فکر میکردیم دوقلو اند.

وقتی وارد فیس بوقققققق شدیم تازه فهمیدیم که اسم این اقدس چپول (دختر همسایه مان) پرمیس بوده و چقدر هم خوشگل بوده و ما نمیدانستیم! (O.o)  یک عالمه دوست پسر دارد که مدام برایش عکس میفرستند. تا کلاس دوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده بود اما یک شعرهایی میگذارد در والش که ما معنیش را نفهمیدیم . حالا هیچ کس نداند ما که میدانیم کپی پیست میکند ایکبیری! 

در این دنیای مجازی دونفر هستند که مدام حرف میزنند. یکی اسمش کورش است و نام خانوادگیش بزرگ و دیگری هم دکتری است به نام شریعتی!

هرچقدر از خانه بیرون میرویم واز مردم فحشهای بد بد میشنویم در عوض در فیس بوک همش حرفهای گل و بلبل است و همه مهربانند.
البته یکی دوتا از همسایه هایمان که فحش بدبد میدهند را در فیس بوک شناختیم و دیدیم در فیسبوک قربان صدقه همه میروند و از انسانیت حرف میزنند، اما نمیدانیم چرا تا خودمان رامعرفی کردیم بلاکمان کردند! 


ما خودمان عضو فیس بوکیم. البته برای تحقیق و بررسی مکر دشمنان در آنجا عضو شده ایم.

خلاصه ما فیسبوک را دوست میداریم، آنجا اقدس چپول، پرمیس جیگر میشود، همه مهربانند!

فیسبوک پر است از شریعتی و کورش و این آقاهه که تازه عضوش شده،استیو جابز. راستی ما نمیدانستیم خارجیها انقدر قشنگ فارسی مینویسند همین آقای جابز یکیش. گویند لپ تاپش را در آن دنیا هم با خود برده. لامصب تکنولوژی چه ها که نمی کند!

پرسیدم آقای جابز، اینجا چه می کنید؟ دیگر نشنیدیم ایشان چه گفتند چون یک چک بما زدند که تا دوساعت گوشمان بوق اشغال میزد! 


نوع مطلب : طنز! 

پوووووووول

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:پنجشنبه 8 تیر 1391-09:37 ق.ظ



تو این زمونه کور باشی یا کچل، چاق باشی یا چلاق یا عینک ته استکانی بزنی فرقی نداره! فقط پوووووووول داشته باش! برو با پولات حال کن! اینقدر دختر و پسر هستن که واسه پووووووووول زنت یا شوهرت بشن!دیکاپریوی بی پوووووول باشی سر دو روز دلشو که زدی میره با یه مایه دار میچرخه و....

متاسفانه اینا واقعیات جامعه ی ما هستن! شاید بگی "برو بابا! دلت خوشه ها!" اما عین حقیقته! 

پول و سلامتی دو نعمتی هستن که تو این دوره زمونه خیلی مهمن! 

جیبتون پر پول، لبتون خندون و تنتون سلامت


نوع مطلب : ترش و شیرین! 

سبیل!

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:دوشنبه 15 خرداد 1391-04:39 ب.ظ

قدیم الایام بزرگان سبیل های بزرگی داشتند. بین سبیل و بزرگی آدم ها رابطه بود. سبیل های چخماقی و خنجری هم ابهت خاص خودش را داشت و مردم روی این افراد حساب ویژه ای باز می کردند. اما اکنون مردان تو زرد درآمده اند؛ همگی جا نماز آب میکشند؛ نمک می خورند و نمکدان می شکنند!

یا کوسه ی لفظ قلم هستند یا سبیل مشتی دارند اما آن را به باد داده اند! و جای آن را ریش بز قندی گرفته است، حال شنگول ،منگول آن فرقی نمی کند!


ریش گرو گذاشتن، گذشت و چشم پوشی کردن از خصلت‌های پسندیده و قدیمی ما ایرانیان است و هنوز هم در رابطه هایمان حرف اول را میزند. اما استفاده از این سنت‌ها و آداب قدیمی و ارزشمند در سازمان‌های اجرایی، باعث مشکلات عدیده می شود و گاهاً به سوء استفاده تبدیل شده اند!!

ریش گذاشتن خیلی خطرناک شده است. این را از من باتجربه بشنوید! من در یک سال گذشته لااقل شونصد بار در جاهای مختلف طعم ریش گرو گذاشتن را چشیده‌ام و هر بار تا سر حد تنبیه پیش رفته ام. یک بارش دیروز بود که اگر ریش گرو گذاشتن‌های بنده نبود بلایای عظیمی برسر عده ای نازل میشد!

گاهی وقت ها زندگی مشترک کار سختی میشود و گاهی وقتا این زندگی مشترک غیر قابل تحمل. آن وقت است که روزی صد بار آرزو میکنی تا از آن خانه بروی. جایی که کسی پیدایت نکند! زندگی مشترک، نه فقط به معنی زن و شوهری. زندگی دسته جمعی یا یه چیزی تو مایه های آن.

دلم میسوزد برای جایی که همه ی ما بدان احتیاج داریم و انگار برایمان مهم نیست که فردا این محل باشد یا نه . هر کداممان ظهر هر روز وسایلمان را جمع میکنیم و میرویم. انگار نه انگار که هفته ی بعدی هم در راه است؛ انگار نه انگار که عده ای باید جواب ندانم کاری هایمان را بدهند و انگار نه انگار که دیگر مرام و معرفتی هم وجود دارد...

خدا این چند نخ ریش و سبیل را برای ما حفظ کند! آمین یا ستار العیوب! 


نوع مطلب : ترش و شیرین! 

شاخ!

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:جمعه 5 خرداد 1391-09:30 ب.ظ

ایهیم! 

یوهووووووووووو! 

بنده دکتر مثبتم. پادشاه سرزمین.... (حالا اسم هر جاییی رو بیارم صاحاب پیدا میکنه) اینک که به یاری اهورا مزدا موفق به شکستن شاخ 18 خوان (واحد قدیم) گردیده ام
اعلام میکنم که...................................(چند ثانیه مکث)

شاخ افسر نگهبانی را شکستم! (اوووفففففف! چه غلطا! )

داد، جیغ، هوار، نعره، صدای خوشحالی و ابراز محبت و پاچه خواری از زیر ایوان کاخ سلطنتی به گوش میرسه! ملت دارن از خوشحالی همدیگرو لت و پار میکنن! 

بله دوستان شاخشو شکستم!

خدایا شکر! آخیشششششششش! راحت شدم اما تنم خیلی خسته و کوفته هست

میگن فیلیپین ماساژورای خوبی داره. یا من باید برم اونجا یا باید یه دونه ترانسفر کنم اینجا! 

تا بعد بای! 


نوع مطلب : طنز! 

بمب اتم یا بمب خنده!؟

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391-04:46 ب.ظ


عجب دنیاییه! دنیا در حال پیشرفته اما هنوز همون تفکرات انسان های اولیه تو مخز (بخوانید مغز!) پوچ خیلی از آدمای دنیا باقی مونده! عحیبه که همه چیز و همه جاشون رشد می کنه اما مغز پوکشون رشد نمی کنه. نمونش سیاستمدارای آمریکا و اسرائیله. به این خبر توجه کنین.

روزنامه هارتص وابسته به رژیم شهرك ساز اسرائیل در خبرها به نقل از یك مقام ارشد عنوان كرد كه ما اگر به ایران حمله كنیم اول نطنز را میزنیم بعد جنوب تهران را ... (اگه جای دیگه ای هم هست بگوهااااااااا!!! )

سنای آمریکا بعد از اینکه کلی ولخرجی کرد و هر چی به این در و اون در زد تا ما رو سر جای خودمون بنشونه نشد که نشد! هرچه زور زد بجای خالی شدن باد ایران، باد خودش خالی شد!!! 


این وسط بروبچ سنای آمریکا و پاچه خوارانشون در کشور اسرائیل در گردهمایی دست جمعی تصمیم گرفتن به ایران حمله کنن!! 


بروبچ امریکا خودشونو از طریق خاک عراق و افغانستان و چند تا کشور جیره خور دیگه تا نزدیک مرزهای ایران رسوندن.

چند سالی تو این کشورا ول می گشتن تا اینکه یه روز دُمشون رو گذاشتن رو کولشون و از همون راهی که اومده بودن برگشتن تو لونه هاشون! 

بعد از اون دستگاهشون رو روشن کردند تا اثرات شیمیایی و اتمی پیدا کنند. ردیاباشون روشن شد
رفتن و رفتن تا یک جا صدای دستگاه بالا رفت!! (O.o)! 

دلشون خوش شد! سریع ماسک زدن و گارد گرفتن. داد و هوار راه انداختن که ما یه چیزایی پیدا کردیم!! کلی روش آزمایش کردن و آخرش فهمیدن اون چیزایی که پیدا کرده بودن فقط یه کم پهن گاوه، نه بمب اتم! 

و این داستان همچنان ادامه دارد...



نوع مطلب : طنز! 

دو راهی

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-08:33 ب.ظ

کلافه وبی قرارم ، خبری از گذر زمان ندارم!

دستهایم میلرزد ، اینک روز است یا شب, این را هم نمی دانم

تنها دردی در تن دارم و بغضی که گلویم را می فشارد

تمام وجودم سرد است، سیاهی لحظه هایم کار سرنوشت است

فکر می کنم این جا نوشتن، ارزش داره
ارزش ساعت ها فکر کردن به یه موضوع. فقط یه موضوع.
احساس می کنم کسی میخونه که میفهمه منو، نوشته هامو و حرف های دلمو...

یکی از بدترین کارهایی که تو زندگیم داشتم بی نظمی بود. این عادت با مصرف مواد به اوجش رسید و به مرحله ای رسیدم که در اثر مصرف مواد زندگیم کاملا آشفته و غیر قابل تحمل شده بود. 

چند وقتیه که بیشتر شناختمش ... شاید بشه گفت تازه دارم میشناسمش ... هر وقت که چشمم بهش میفته حس میکنم داره با اون چشاش منو به سمت خودش میکشونه ... یه جورایی حس میکنم یه لبخند سحر آمیز هم گوشه ی لباشه و داره بهم میگه : بیا ... داری با کی لج میکنی ؟ ... خودتم میدونی که آخرش میای سراغم ... 

همیشه فکر میکردم واسم یه دوست خوبه ... کسی که تموم لحظات غم و ناراحتیم رو با اون سر میکردم. 

حتی گاهی اوقات بهش گفتم از چی ناراحتم ... دوستی که یه روزی بهترین کس زندگیم بودم. همه کسم بود. باعث تموم بدبختیام شد. شروع اعتیادم با تعارف یه دختر بود و هوس من! وقتی که تعارفشو قبول کردم و رفتیم پارتی! اصلاً نفهمیدم چی شد. فقط اینو میدونم که اونجا همه چیز بود و من هم اونجا بودم!

همیشه فکر میکردم دوست خوبیه واسم؛ ذره ذره وجودم، روحم و زندگیمو نابود کرد ... احساسمو ازم گرفت ... شاید زیادم مقصر نباشه و تقصیر من باشه که به خاطر زیاد بودن با اون ، با دوستاش هم آشنا شدم ... وقتی باهاش بودم اصلا گذشت زمان و گرسنگی و تشنگی رو حس نمیکردم کم کم اینقدر مسحور شگفتی های وجودش شدم که دلم میخواست فقط به اون اکتفا نکنم ... دوست داشتم با کمک چیزای دیگه بیشتر درک و حسش کنم ... بیشتر بشناسمش ... واسه همین رابطم با دوستاش زیاد شد ... این شد که در طول روز بیشتر لحظاتمو با اونا میگذروندم و کم کم معتاد شدم ... اوایل متوجه تغییر رفتارم نبودم ولی بعد از گذشت حدود 2 سال از آشناییم با دوستاش فهمیدم که به چه دامی افتادم ... یه معتاد واقعی شده بودم ... با اینکه دیگه ازشون خوشم نمیومد ولی به خاطر اعتیادم که از همون شب اول شروع شد مجبور بودم برم پیششون وگرنه عصبی میشدم. درد زیادی داشتم و خودمو به هر دری میزدم تا بهشون برسم ...

این گوشه ای از صحبتهای یه معتاد بود. کسی که یه روزی مث خیلیای دیگه سالم و سر حال بود

این که حرف نمی زنم به خاطر این نیست که همه چی بر وفق مرادمه و هیچ چیز کم نیست.
اصلاً وقتی یه آدمی زیاد حرف می زنه آدم باید نگرانش بشه! اما آدمی مثل دکتر مثبت وقتی تریپ روشنفکری می گیره و تک جمله های قصار میگه و میره تو خط بچه مثبت ها ، یعنی نه تنها اوضاع خوب نیست بلکه خیلی هم قاراشمیشه!

خلاصه این طوریاست که این روزا آسه میام و میرم و به این فکر می کنم که یه آدم چند بار می تونه یه راه غلط رو هی انتخاب کنه؟!

مشکل این جاست که وقتی ندونی راهت کدومه و کجا می خوای بری دم به دقیقه می زنی تو یه بیراهه و سر از ناکجا آباد هایی در میاری که هیچ بنی بشری قبل از تو پاش به اونجا نرسیده!

بحمدالله در زمینه اعتیاد و معتاد پروری تونستیم بترکونیم و موفق شدیم سن اعتیاد رو به حدود ۱۴ الی ۱۵ سالگی کاهش بدیم و اصولاً در این زمینه هیچ یک از استاندارد های جهانی برامون رقمی به حساب نمیان! در هر صورت جمله بالا یکی از پرکاربردترین جملاتیه که هر روز میشنویم یا شاید هم خودمون به زبونش میاریم!


به امید روزی که گوش ها شنواتر و چشم ها بینا تر از این باشد که مجبور باشیم برای اثبات آفتاب در روز روشن هم دلیل بیاوریم و به امید آن که از دو سو در ورطه ی افراط نیفتیم که بیفتد آن که در این راه با شتاب رود...


میدان بصیرت!!! 
(فکر نمیکنم برای دیدن این صحنه ها نیازی به "چشم بصیرت" باشه!)
 2012 / 04 / 26 - 20:25
دکتر مثبت+!


نوع مطلب : ترش و شیرین! 

عبور از خیابون

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:جمعه 1 اردیبهشت 1391-11:05 ق.ظ

چه قصه ی غریبیست ... اینجادر اوج تنهایی،در جمعی!!!ولی آنجا در اوج جمعیت،تنهایی!

سلام. سلامی به بزرگی دست انداز ها و به پهنای خیابونای شهرمون!
امروز دیگه خودمو تهدید کردم گفتم اگه آپ نکنی باهات قهرم 

چند روز پیش با چند تا از دوست جونیام جمع بودیم و رفته بودیم بیرون یه دوری بزنیم. اینم بگما رفته بودیم که فقط یه هوایی عوض کنیم. همین و بس! خدای نکرده فک نکنین رفته بودیم مخ زنی که این وصله ها به ما نمی چسبه. اصلاً کلاً خودمونو تفلون کردیم که این وصله ها بهمون نچسبه! 

چه خوبه وقتی با دوستامون هستیم اصلا گذر زمان رو حس نمیکنیم. وای نفهمیدم کی شب شد! وسطای راه بودیم که یهو فکر نوشتن این مطلب به ذهن منحرفم () خطور کرد


جونم براتون بگه موضوعی که میخوام امروز در موردش بنویسم فرهنگ عبور از خیابونه. 

آموزش عبور از خیابون :

سمت راست رو نگاه کنین، ماشین میاد
فاصله ماشین با خودتون رو با چشم اندازه بگیرین و چون همگی رانندگان قابلی هستند(!)، با سرعت وارد خیابان میشن! (همه خودشونو مایکل شوماخر میدونن!) 

راننده به شدت ترمز می کنه.
-مرتیکه مگه کوری؟... (بقیش سانسور شد! )
در حالیکه از روی میله های وسط خیابان میپره، میگه: کور خودتی! گاری چی! (خب دفعه‌ی بعد هم یه نفر به خودشون اینو میگه!)

بعدش میرسی به وسط خیابون که یهو چشت میفته به نرده های وسط خیابون! تو یه چش بهم زدن در یک عملیات رنجری  خلاصه به هر مکافاتی هست ازش بالا میری و میپری اونطرفش! 

بدون این که سمت چپ را نگاه کنی، میدویی آن طرف خیابون 


هنوز صدای بوق ماشینایی که ترمز کردن به گوش می رسه! زررررررررررررت! زوووووووووورررررررررت! (صدای تصادف بود! )

و همینطور این ماجرا ادامه دارد...

چرا برای اجبار ملت جهت استفاده از پل هوایی باید سرتاسر خیابان را نرده کشید تا عابر نتونه از خیابون بگذره ؟!! چرا فرهنگ عبور از خیابون با گذشت این همه سال هنوزم تو ذهن مردم جا نیفتاده؟!! واقعاً چرا؟!!! 

اما نکته اینجاست؛ تا حالا دقت کردین حتی افرادی که معتقدن سرنوشتشون از قبل تعیین شده و قابل تغییر نیست وقتی دارن از خیابون میگذرن دو طرفشو نگاه میکنن!




نوع مطلب : طنز تلخ! 

نمیدونم...

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:چهارشنبه 23 فروردین 1391-02:52 ب.ظ

سلام

راستش نمیدونم چرا نباید مینوشتم اما میدونم بهتر بود که چیزی ننویسم (چی گفتم! خودمم نفهمیدم!تو اگه چیزی فهمیدی به منم بگو! )

کلاً نمیتونستم بنویسم. مگه میشه باشی و ننویسی؟؟

الان که اومدم ترانه ی آه منه و دورت بگردم از عبدالمالکی و چند تا آهنگ باحال دیگه از مجید یحیایی و سامان آراسته و شادمهر رو دارم میگوشم!   آخ! آدمو می برن فضا! 

من عاشق اینجام. ممکنه وقفه تو اومدنم باشه اما تا اونجایی که ممکنه از خودم دورش نمیکنم


دکتر مثبت همچنان مثبت مونده نه کمتر نه بیشتر! (فعلا بارهای مثبت و منفی برابرن! آهن ربا سمتم نیارینا!  )

فعلا باید جیم بزنم. باید برم یه سر به دوستام بزنم. تا بعد بای! 


نوع مطلب : طنز! 

آدم شدن!

نویسنده :دکتر مثبت+!
تاریخ:جمعه 11 فروردین 1391-03:08 ب.ظ

خدایا دنیا چقدر قشنگ شده!
عجایب ده به توان ان گانه دنیا!

عجببببببب! 

برم اول این موهامو کوتاه کنم

سلام

وای چند وقت بود سلمونی نرفته بودم!؟ خودمونیما چه روزایی بود! یه زمانی بود که ماه به ماه نمیرفتم موهامو کوتاه کنم. فقط یه کم موهامو راست و ریس میکردم. اما الان مجبورم هر هفته یکی دو بار موهامو از ته بزنم تا دیگه کسی بهم گیر الکی نده و دوباره نگهبان تنبیهی پادگان نباشم! 

خدا میدونه

خوبه هنوز حرف زدن یادم نرفته. الهی شکر! 

وقتی از در پادگان بیرون میایم و بعد از کلی پیاده روی بالاخره به یه آبادی میرسیم و چند نفر آدمیزاد رو می بینیم واقعاً ذوق مرگ میشیم! 

این چیه راه میره و همش دود میکنه؟

چی؟ماشین!  ما که فقط تو پادگان به جز سربازا فقط گاو و گوسفند می بینیم. معلوم نیست پادگانه یا .... 

جل الخالق


خدایا

من همش چند سال با عمو رابینسون کنار دریا داشتم عشق و حال میکردم.(اوه! چه غلطا! ) اون وقت دنیا انقده تغییر کرده؟ 

وای خدای من (OH! My God! )

یكی از مهمترین مراحل اجتماعی شدن در جامعه ایران برای نوجوانان ذكور، دوران مقدس سربازیه؛ دورانی که سختیاش واسه ماست و نظاره کردنش با نازپروردگان و آقا زادگان! تازه اگر هم آقا زادگان قدم رنجه کنن و تشریف بیارن پادگان با ماکسیما و لباس شخصی وارد میشن و وظایف راحت به اونا سپرده میشه. نه نگهبانی میدن و نه اگه خدای نکرده اتفاقی بیفته از اونا استفاده میکنن. 

دورانی كه به قول عده ای برای آدم شدن!!! لازم و ضروریه. از دست یه عده از افراد جامعه ی خودمون واقعاً گله دارم. باید خدمتشون عرض کنم که فکر میکنن تا حالا آدم نبودیم و بعد از رفتن به سربازی آدم میشیم؟! آخه اگه آدم نبودیم تا حالا شما داشتین با حیوون حرف میزدین؟! آدمیزاد که با حیوون حرف نمیزنه! درسته؟! 

البته شرمنده ی بقیه هستما. دیگه به اینجام رسیده. خستم کردن. هر کی از راه میرسه میگه برو خدمت آدم شو! معلوم نیست اینا از اولش آدم بودن یا اینکه خودشونو زدن به آدمیت!

خدا رو شکر تو این هفته پمپ پادگان ترکید و بچه ها یه مرخصی خوب رو تجربه کردن  انشالله بازم بترکه!  

آخرین خبر:
در همین راستا جمعی از سربازان دلاور حاضر در پادگان تصمیم گرفتن هر هفته یک انفجار شهادت طلبانه ی انتحاری برای منفجر کردن پمپ پادگان انجام بدن تا بقیه برن مرخصی و حالشو ببرن! 

خبرگزاری دکتر مثبت+!

من دیگه باید برم 

دوستتون دارم




نوع مطلب : ترش و شیرین! 



  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6