تبلیغات
تــــرش و شیـــــرین - مطالب اردیبهشت 1391

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391
ن : دکتر مثبت+! نظرات

بمب اتم یا بمب خنده!؟




عجب دنیاییه! دنیا در حال پیشرفته اما هنوز همون تفکرات انسان های اولیه تو مخز (بخوانید مغز!) پوچ خیلی از آدمای دنیا باقی مونده! عحیبه که همه چیز و همه جاشون رشد می کنه اما مغز پوکشون رشد نمی کنه. نمونش سیاستمدارای آمریکا و اسرائیله. به این خبر توجه کنین.

روزنامه هارتص وابسته به رژیم شهرك ساز اسرائیل در خبرها به نقل از یك مقام ارشد عنوان كرد كه ما اگر به ایران حمله كنیم اول نطنز را میزنیم بعد جنوب تهران را ... (اگه جای دیگه ای هم هست بگوهااااااااا!!! )

سنای آمریکا بعد از اینکه کلی ولخرجی کرد و هر چی به این در و اون در زد تا ما رو سر جای خودمون بنشونه نشد که نشد! هرچه زور زد بجای خالی شدن باد ایران، باد خودش خالی شد!!! 


این وسط بروبچ سنای آمریکا و پاچه خوارانشون در کشور اسرائیل در گردهمایی دست جمعی تصمیم گرفتن به ایران حمله کنن!! 


بروبچ امریکا خودشونو از طریق خاک عراق و افغانستان و چند تا کشور جیره خور دیگه تا نزدیک مرزهای ایران رسوندن.

چند سالی تو این کشورا ول می گشتن تا اینکه یه روز دُمشون رو گذاشتن رو کولشون و از همون راهی که اومده بودن برگشتن تو لونه هاشون! 

بعد از اون دستگاهشون رو روشن کردند تا اثرات شیمیایی و اتمی پیدا کنند. ردیاباشون روشن شد
رفتن و رفتن تا یک جا صدای دستگاه بالا رفت!! (O.o)! 

دلشون خوش شد! سریع ماسک زدن و گارد گرفتن. داد و هوار راه انداختن که ما یه چیزایی پیدا کردیم!! کلی روش آزمایش کردن و آخرش فهمیدن اون چیزایی که پیدا کرده بودن فقط یه کم پهن گاوه، نه بمب اتم! 

و این داستان همچنان ادامه دارد...



چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391
ن : دکتر مثبت+! نظرات

دو راهی



کلافه وبی قرارم ، خبری از گذر زمان ندارم!

دستهایم میلرزد ، اینک روز است یا شب, این را هم نمی دانم

تنها دردی در تن دارم و بغضی که گلویم را می فشارد

تمام وجودم سرد است، سیاهی لحظه هایم کار سرنوشت است

فکر می کنم این جا نوشتن، ارزش داره
ارزش ساعت ها فکر کردن به یه موضوع. فقط یه موضوع.
احساس می کنم کسی میخونه که میفهمه منو، نوشته هامو و حرف های دلمو...

یکی از بدترین کارهایی که تو زندگیم داشتم بی نظمی بود. این عادت با مصرف مواد به اوجش رسید و به مرحله ای رسیدم که در اثر مصرف مواد زندگیم کاملا آشفته و غیر قابل تحمل شده بود. 

چند وقتیه که بیشتر شناختمش ... شاید بشه گفت تازه دارم میشناسمش ... هر وقت که چشمم بهش میفته حس میکنم داره با اون چشاش منو به سمت خودش میکشونه ... یه جورایی حس میکنم یه لبخند سحر آمیز هم گوشه ی لباشه و داره بهم میگه : بیا ... داری با کی لج میکنی ؟ ... خودتم میدونی که آخرش میای سراغم ... 

همیشه فکر میکردم واسم یه دوست خوبه ... کسی که تموم لحظات غم و ناراحتیم رو با اون سر میکردم. 

حتی گاهی اوقات بهش گفتم از چی ناراحتم ... دوستی که یه روزی بهترین کس زندگیم بودم. همه کسم بود. باعث تموم بدبختیام شد. شروع اعتیادم با تعارف یه دختر بود و هوس من! وقتی که تعارفشو قبول کردم و رفتیم پارتی! اصلاً نفهمیدم چی شد. فقط اینو میدونم که اونجا همه چیز بود و من هم اونجا بودم!

همیشه فکر میکردم دوست خوبیه واسم؛ ذره ذره وجودم، روحم و زندگیمو نابود کرد ... احساسمو ازم گرفت ... شاید زیادم مقصر نباشه و تقصیر من باشه که به خاطر زیاد بودن با اون ، با دوستاش هم آشنا شدم ... وقتی باهاش بودم اصلا گذشت زمان و گرسنگی و تشنگی رو حس نمیکردم کم کم اینقدر مسحور شگفتی های وجودش شدم که دلم میخواست فقط به اون اکتفا نکنم ... دوست داشتم با کمک چیزای دیگه بیشتر درک و حسش کنم ... بیشتر بشناسمش ... واسه همین رابطم با دوستاش زیاد شد ... این شد که در طول روز بیشتر لحظاتمو با اونا میگذروندم و کم کم معتاد شدم ... اوایل متوجه تغییر رفتارم نبودم ولی بعد از گذشت حدود 2 سال از آشناییم با دوستاش فهمیدم که به چه دامی افتادم ... یه معتاد واقعی شده بودم ... با اینکه دیگه ازشون خوشم نمیومد ولی به خاطر اعتیادم که از همون شب اول شروع شد مجبور بودم برم پیششون وگرنه عصبی میشدم. درد زیادی داشتم و خودمو به هر دری میزدم تا بهشون برسم ...

این گوشه ای از صحبتهای یه معتاد بود. کسی که یه روزی مث خیلیای دیگه سالم و سر حال بود

این که حرف نمی زنم به خاطر این نیست که همه چی بر وفق مرادمه و هیچ چیز کم نیست.
اصلاً وقتی یه آدمی زیاد حرف می زنه آدم باید نگرانش بشه! اما آدمی مثل دکتر مثبت وقتی تریپ روشنفکری می گیره و تک جمله های قصار میگه و میره تو خط بچه مثبت ها ، یعنی نه تنها اوضاع خوب نیست بلکه خیلی هم قاراشمیشه!

خلاصه این طوریاست که این روزا آسه میام و میرم و به این فکر می کنم که یه آدم چند بار می تونه یه راه غلط رو هی انتخاب کنه؟!

مشکل این جاست که وقتی ندونی راهت کدومه و کجا می خوای بری دم به دقیقه می زنی تو یه بیراهه و سر از ناکجا آباد هایی در میاری که هیچ بنی بشری قبل از تو پاش به اونجا نرسیده!

بحمدالله در زمینه اعتیاد و معتاد پروری تونستیم بترکونیم و موفق شدیم سن اعتیاد رو به حدود ۱۴ الی ۱۵ سالگی کاهش بدیم و اصولاً در این زمینه هیچ یک از استاندارد های جهانی برامون رقمی به حساب نمیان! در هر صورت جمله بالا یکی از پرکاربردترین جملاتیه که هر روز میشنویم یا شاید هم خودمون به زبونش میاریم!


به امید روزی که گوش ها شنواتر و چشم ها بینا تر از این باشد که مجبور باشیم برای اثبات آفتاب در روز روشن هم دلیل بیاوریم و به امید آن که از دو سو در ورطه ی افراط نیفتیم که بیفتد آن که در این راه با شتاب رود...


میدان بصیرت!!! 
(فکر نمیکنم برای دیدن این صحنه ها نیازی به "چشم بصیرت" باشه!)
 2012 / 04 / 26 - 20:25
دکتر مثبت+!


جمعه 1 اردیبهشت 1391
ن : دکتر مثبت+! نظردونی

عبور از خیابون



چه قصه ی غریبیست ... اینجادر اوج تنهایی،در جمعی!!!ولی آنجا در اوج جمعیت،تنهایی!

سلام. سلامی به بزرگی دست انداز ها و به پهنای خیابونای شهرمون!
امروز دیگه خودمو تهدید کردم گفتم اگه آپ نکنی باهات قهرم 

چند روز پیش با چند تا از دوست جونیام جمع بودیم و رفته بودیم بیرون یه دوری بزنیم. اینم بگما رفته بودیم که فقط یه هوایی عوض کنیم. همین و بس! خدای نکرده فک نکنین رفته بودیم مخ زنی که این وصله ها به ما نمی چسبه. اصلاً کلاً خودمونو تفلون کردیم که این وصله ها بهمون نچسبه! 

چه خوبه وقتی با دوستامون هستیم اصلا گذر زمان رو حس نمیکنیم. وای نفهمیدم کی شب شد! وسطای راه بودیم که یهو فکر نوشتن این مطلب به ذهن منحرفم () خطور کرد


جونم براتون بگه موضوعی که میخوام امروز در موردش بنویسم فرهنگ عبور از خیابونه. 

آموزش عبور از خیابون :

سمت راست رو نگاه کنین، ماشین میاد
فاصله ماشین با خودتون رو با چشم اندازه بگیرین و چون همگی رانندگان قابلی هستند(!)، با سرعت وارد خیابان میشن! (همه خودشونو مایکل شوماخر میدونن!) 

راننده به شدت ترمز می کنه.
-مرتیکه مگه کوری؟... (بقیش سانسور شد! )
در حالیکه از روی میله های وسط خیابان میپره، میگه: کور خودتی! گاری چی! (خب دفعه‌ی بعد هم یه نفر به خودشون اینو میگه!)

بعدش میرسی به وسط خیابون که یهو چشت میفته به نرده های وسط خیابون! تو یه چش بهم زدن در یک عملیات رنجری  خلاصه به هر مکافاتی هست ازش بالا میری و میپری اونطرفش! 

بدون این که سمت چپ را نگاه کنی، میدویی آن طرف خیابون 


هنوز صدای بوق ماشینایی که ترمز کردن به گوش می رسه! زررررررررررررت! زوووووووووورررررررررت! (صدای تصادف بود! )

و همینطور این ماجرا ادامه دارد...

چرا برای اجبار ملت جهت استفاده از پل هوایی باید سرتاسر خیابان را نرده کشید تا عابر نتونه از خیابون بگذره ؟!! چرا فرهنگ عبور از خیابون با گذشت این همه سال هنوزم تو ذهن مردم جا نیفتاده؟!! واقعاً چرا؟!!! 

اما نکته اینجاست؛ تا حالا دقت کردین حتی افرادی که معتقدن سرنوشتشون از قبل تعیین شده و قابل تغییر نیست وقتی دارن از خیابون میگذرن دو طرفشو نگاه میکنن!